هدیه یونیسف به ما
ساکت و آرام داشتیم به درس گوش می دادیم که صدای تق ، تق در حواس همه را پرت کرد . آقای معلم نگاهی به در کرد و گفت : بفرمایید . بعد از بفرما گفتن آقای معلم در باز شد و یک مرد جوان به همراه مدیر دبستان وارد کلاس شد . همهمه و، وز وز ، زنبور مانند بچه ها شروع شد که هر کسی برای خودش حرف می زد که با چشم غره های آقای مدیر پایان یافت .
مرد جوان بعد از کلی خوش و بش و مهد کودک بازی در آوردن و ناز کردن و بوسیدن بعضی از بچه ها بالاخره گفت که از طرف سازمان یونیسف آمده است . بعد از آن قصدش را از آمدن به این دبستان روشن کرد این که سازمانشان می خواهد تعداد زیادی کفش را به دانش آموزان نیازمند اهداء کند . بعد از پایان حرف هایش گفت : آنهایی که پدرهایشان کشاورز هستند و ... دست های خود را بلند کنند که ناگهان با علمستان دست ها روبرو شد . وقتی چشمش را از دست ها برداشت و نگاهی به پاهایمان انداخت دید همگیمان گالش به پا داریم .
کفش ها را که گرفتم خیلی خوشحال شدم احساس کردم که دیگر به پایان دوران گالش پوشی ام رسیده ام . وقتی به خانه رسیدم و کفش های قشنگ و خارجی را از داخل جعبه در آوردم با ضد حال روبرو شدم.
پاهای کوچک من در مقابل یک جفت کفش مانند تکه چوب کبریتی بود در داخل جعبه خودش . کفش ها نه تنها اندازه من بلکه حتی اندازه پدرم هم نبودند .
حالا همه ی بچه های مدرسه برای خودشان کفش ها را به پا دارند اما این وسط ما همان گالش پوش هستیم و آنها هم انگار که نه انگار که گالش پوش دیروزی هستند و هی به ما می خندیدند .
به هر حال کفش ما شده بود سوژه مسخره بازی اهالی محل و خلاصه هر دانش آموزی که از راه می رسید به گونه ای متلک بارمان می کرد و می گفت کفش ها انشاالله می ماند روز عروسیت . آن قدر گفتند و آن قدر گفتند تا کلی از آن کفش بی زار شدم و دیگر از هر چه کفش خارجی بود بدم آمد . فوری کفش ها را گذاشتم داخل کمد و در آن را قفل کردم که دیگر چشمم به آن ها نیافتد .
اما همین دیروز که عید بود و داشتم دنبال لباس هایم می گشتم تا آن ها را بپوشم چشمم افتاد به یک جفت کفش . فوری فهمیدم این همان کفش های دوازده سال پیش هستند که داخلشان را تار عنکبوت گرفته است . آن ها را برداشتم و آمدم کنار حوض آب و با یک دستمال شروع به تمیز کردنشان کردم و مثل روز اولشان نو و براق شدند اما وقتی آن ها را پوشیم دیدم هنوز هم اندازه ام نشده اند . در همین افکار بودم که ناگهان صدای در آمد کسی پشت در بود . در را باز کردم گدای همیشگی بود که دنبال نان و غذا بود . معلوم نبود که تا چه اندازه قرار بود قد بکشم تا کفش اندازه ام شود . من تا نوزده سالگی تا صدو پنجاه و چهار سانتیمتر رسیده بودم و قرار هم نیست که در اینجا بیشتر از این قد بکشم این بود که ترجیح دادم کفش ها را به گدا بدهم و از شر آن ها خلاص شوم .
عبدالمجید زردکوهی
اسپانک
























